تبليغاتX
..........خدا همه رو دوست داره، همه رو

..........خدا همه رو دوست داره، همه رو

قرار بود آخر، آخر باشه ولی انگاری بعد آخر هم وجود داره

ای ترانه ی محبت...


بزرگترين افسوس آدم اين است :



“مي خواهد اما نمي تواند، و به ياد مي آورد روزي را که مي توانست اما نخواست.”



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:53  توسط قرار  | 

تا بعد ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 18:30  توسط قرار  | 

رنگين كمان

فقط کسی رنگین کمونو می بینه که تا آخر زیر بارون بمونه.



اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه " اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي:
خداحافظ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 13:51  توسط قرار  | 

نكرد !!


در غريبي ناله ها کردم کسي يادم نکرد

در قفس جان دادم و صياد آزادم نکرد



ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود

آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:21  توسط قرار  | 

آزادي


هرچه قفس تنـــــــگ تر باشد، آزادي شيريـــــن تر به نظر مي رسد


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:13  توسط قرار  | 

فرشتگان از خدا پرسیدن:

خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟

خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 2:24  توسط قرار  | 

يك با يك برابر نيست

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...

و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....

 ........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......

برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفرباید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...

معلم
مات بر جا ماند .

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!

معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!

حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟

یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط قرار  | 

ترنم روح سرد پاييز

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است

که عاشق شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 18:26  توسط قرار  |